|
جایی برای ثبت درد دل یه دانشجو
|
||
|
مینویسم اما.. |
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
ذوق حرف و طبع شعرم کو ؟ کجاست ؟
خامشی عاشقان ، آیا رواست ؟
سر به دارانیم و از مردن چه باک ؟
عشق یاران ، در دل ما ، تا به جاست
بهر می ، منت ز ساقی کی کشیم ؟
روح ساقی ، از روان می ، جداست
شور ما میرد در این جا ، جان من
می بده ساقی ، مگو مطرب کجاست ؟
جان عاشق ، آن زمان از تن رود
چون ببیند غرقه ی در خون ، وفاست
ای رضا ، جانان خموشند بهر عشق
آن که داند راز این مطلب ، خداست
خامه بر خون و خون بر کاغذ . این بار دست حاذق تاریخ ، بر لوح آفرینش بشر ، چه رقم می زند ؟. آیا توان گفتن آن چه ؛ بر یاران گذشته است ؛ را دارد ؟. یا خون در قلم نویسنده ی دهر ، می خشکد ؛ ولی باز هم ، با خط سرخ ایثار نوشتن آغاز می کند و چنین می نویسد :
دوستان و یاران همیشه گی ؛ برای من باعث افتخار است ؛ که آن چه ؛ گذشته ، را - البته از دیدگاه خودم – برای شما عزیزان ، بازگو کنم . اگر چه ممکن است ؛ غبار تکرار، بر پیشانی سخنان بنده نشسته باشد ؛ اما قصد من این است ؛ که آن چه را در خفا و به صورت پنهانی گفته می شود ؛ آشکارا بگویم .
تمام اشعار نوشته شده - بجز قطعه ی آتش کاروان که در ادامه خواهد آمد - ، از سروده های خودم است . تلاش من بر این بوده ؛ که چون استادم " حکیم ابوالقاسم فردوسی " سخنی نگویم ؛ که همه گان گویند ؛ شرم باد این مرد را .
غم نامه ای که پایانی نغز داشت
نیم سال اول سال تحصیلی 87-86 ، اگرچه - برای من – شروعی غم انگیز بر دورانی تاریک بود ؛ اما پایانی خوش داشت . آن گاه که به خود آمدم ؛ ترم را پایان یافته دیدم ؛ اما در عجبم ؛ که چگونه با آن همه اضطراب ، آن چه را که می بایست آموخته باشم ؛ فراگرفتم .
آن چه این ترم را برای من تبدیل به جهنم کرده بود ؛ اتفاقات ناگواری بود ؛ که خارج از دانش گاه ، رخ داده بود . به یک باره ، دنیا بر سر من خراب شده بود . از آن تصادف کزایی تا ... .
به هر حال زنده گی در گذر است ؛ و ما ناگزیر به گذار .
مقدمات 2 ، کابوسی بود ؛ که در دنیای فرشته گان - جناب آقای مهندس خبازی و سرکار خانم مهندس زمانی - ، سپری شد . آن گاه که ذهن ، توان تفکر نداشت ؛ و دست به قلم نمی رفت ؛ اگر نبودند ، دوستان و همراهان صدیق ؛ چه بسا ، آتش سوزان ؛ پس از گذر کاروان ، به جا مانده ؛ خاموش می شد .
آتشی ز کاروان ، جدا مانده این نشان ، ز کاروان ، به جا مانده
یک جهان شراره تنها مانده در میان صحرا
به درد خود سوزد
به سوز خود سازد
سوزد از جفای دوران فتنه و بلای طوفان
فنای او خواهد
به سوی او تازد
...
اما از هرچه بگذریم ؛ سخن نیم سال دوم ، خوش تر است .
پرده دری
نیم سال دوم ، شرایط جدیدی داشت . آشفته گی های دانش گاه - نداشتن استاد طرح - ، همه را پریشان خاطر ، کرده بود ؛ جز من ؛ چرا که کم ترین شناختی از اساتیدی که گاه ، به عنوان استاد طرح ، مطرح می شدند ؛ نداشتم .
به هر حال ، استادی بر سر کار آمد ؛ که همه او را می شناختیم ؛ و نیک می شناخت ما را . من تازه بر خود مسلط شده بودم ؛ اگر چه ، علت نگرانی ، هم چنان پا بر جا بود .
درباره ی طرح همین بس ؛ که به جرات ، می گویم سومین نفری بودم ؛ که فرم ، پلان و نمای کارش ، تایید شده بود ؛ در حالی که دیگران ، حتی فرم تایید شده ای ، نداشتند .
کرکسیون نهایی ؛ اگرچه عرصه ی تعریف و تمجید استاد از فرم ، پلان و نماها ، بود ؛ اما نتیجه ، آنی نبود که انتظار داشتیم ؛ نمره ی طرح ، همانند پتکی بر سرمان فرود آمد .
البته از این استاد بیش از این نیز انتظار نمی رفت ؛ در درس مقدمات 1 ، هشت کار من ، جزو برترین کارها ، بود ؛ اما ایشان - در نهایت بی انصافی - ، نمره ای دادند ؛ که هرگز نرود از یادم . با این همه ، انتظار داشتند ؛ که کارهای مذکور را جهت برگزاری نمایش گاه - دو دستی – تقدیمشان کرده ؛ مهر تاییدی بر بی عدالتی محضشان زده ؛ و جبهه ی مبارک را نیز ببوسم !!!.
آااااااااااااه !!!!.
حدیث درد دل با تو بگویم
دلا این ره به عشق تو بپویم
اگر گل باشد آن نازک دل من
شوم خاری و بر ساقش برویم
همه ی این ها به هیچ . از برداشت بگویم ؛ که بسی غمین کرد ما را .
سه یا چهار جلسه ، بیش تر کلاس نداشتیم ؛ اما استاد در نهایت عدالت می فرماید : من برای شما ، در این درس ، کم نگذاشته ام !!!.
ما که تپل ( ته پل ) محله ، میدان شهدا ، پاچنار ، نوغان ، کوچه ی خامنه ای ، کوچه ی مسجد راننده گان ، سراب ، توحید ، نواب ، خرو ، نیشابور ، ابرده ، کنگ و ... را زیر پا گذاشتیم ؛ از روز اول تا روز آخر ؛ خاک بافت های فرسوده را خوردیم ؛ ما که ... ( کم نگذاشتیم ) .
در نهایت ، سه شیت بستیم ؛ که به جرات می توان گفت ؛ بهتر از آن در کلاس نبود ، ماکتی ساختیم ؛ که هر کس ، آن را دید ؛ بی درنگ بر سازنده ی آن ، آفرین ها گفت ، و در نهایت ، دفترچه ای ؛ که چون ، شخصا آن را گرد آورده ام ؛ از آن سخنی به میان نمی آورم ؛ اما در صورت تمایل دوستان ، ابایی از ارائه ی آن ندارم . گذشته از دفترچه ؛ بی پرده می گویم ؛ که بدون شک ، ماکت ساز گروه و همچنین مسئول شاسی های گروه ما ، اگر در کل ورودی ، بهترین نباشند ؛ هرکدام ، یکی از بهترین ها هستند ؛ لذا به هیچ گرفتن کار هر کدام ، را مردود و غرض ورزانه می بینم .
همان گونه ؛ که می دانیم ؛ حق ، گرفتنی است ؛ و ما ، مطمئنا از آن نخواهیم گذشت . امیدوارم استاد ، به حق ، قضاوت کرده باشد .
در این جا ، لازم می دانم ؛ شعری را که پس از قضاوت استاد - در حالی ؛ که سه شب ، نخوابیده بودم - ، جهت اعتراض ، ذکر کنم . البته ؛ بابت لحن تند و انتقادی آن ، پوزش نخواسته و از عواقب احتمالی آن نیز ، نخواهم ترسید .
در قضا ، آری خدا داناتر است
آن که بر اعمال مردم ، داور است
بی ریا و بی دغل حکمت کند
شاه ومسکین پیش عدلش ، یک سر است
چون به کار بنده ای ناظر شود
عدل و انصافش به غایت باور است
آن که زحمت می کشد ، اجرش دهد
کی دهد اجر ، آن کسی کاو آشناتر است ؟
هر که از جز او بترسد ، کی قوی است ؟
آن که عدل و داد را پیشه سازد ، حیدر است
کار زیبا و وزین را دید و بر هیچش گرفت
بی گمان دانست ، کز کار عزیزش ، برتر است
روز محشر چون سر کوثر رود ؟
سوی آن درگه که جد من ، علی ، آن جا سر است
آب کوثر را چگونه آرزو دارد همی ؟
شاه تشنه ، پاسدار حق مظلومان ، گر است
آن که حق را دید و در ناحق نشست
ای رضا بی شک بدان ، کاو کافر است
در پایان از دوست عزیزم ؛ که فرصت نگارش آن چه را که صحیح می پنداشتم ؛ به من دادند ، کمال تشکر را داشته ؛ و استدعا دارم ؛ دوستان خواننده - اعم از موافق و مخالف - ، در جهت آگاهی دادن به بنده ، و هم چنین رفع سوء تفاهم های احتمالی ، نظر خود را با من ، در میان بگذارند .
ای رضا دنیا نیرزد جز به حق و جز به بزم خوش دلی گر دل ز زشتی ها جدا کردی و رفتی
شاد و پیروز باشید
سید رضا هاشمی
|
|